۱۷ مطلب با موضوع «چندم آذر اســــت» ثبت شده است

یادم هست قدیم‌ترها، عزیز می گفت یک موقع اگر یک مشت پسته دست رهگذری دیدی، دلت را نگه دار، چشمت را نگه دار که جفت پا با نگاهت، جَستی نَپری وسطِ دستانِ آن طرف ِ از همه جا بی خبر. می گفت آدم یک وقت هایی یک چیزهایی را می بیند، یک چیزهایی را می شنود، یک چیزهایی مشامش را می نوازد که نَفس را به غلغله می اندازد؛ این جور وقت ها باید زیر لب یک فاستعذ بالله ی بگوید و از شر این نفس و هر چه که خواستنی است به خدا پناه بَرد.
می گفت حالا که ما آدمیزادها خودمان را تو سختی نمی اندازیم که مثلا چلّه ی نفس کُشی و چه می دانم از این اذکار و اوراد که با هوای نفس مبارزه دارند از سر بگیریم، با خودمان عهد ببندیم هر چه که دیدیم و شنیدیم، دلمان را نگه داریم، صبر کنیم و زیر لب ذکری بگوییم و بیفتیم در سر بالایی سیر الی الله.
مادربزرگ اما نمی دانست بعضی چیزها وقتی بنای خواستن می گذارند ورد و دعا کارسازشان نیست. مادریزرگ اما نمی دانست هوس ِ روی ِ ماه ِ تو را دیدن چلّه سر گرفتن بر نمی دارد. مادربزرگ نمی دانست وقتی دل هوای ِ یک دل ِ سیر آغوش تو را دارد، فاستعذ بالله گفتن ها هم نمی تواند جلودارش باشد. مادربزرگ خیلی چیزها را نمی دانست. مادربزرگ نمی دانست وقتی در دلت آشوب می افتد فقط دست های ِ توست که می شود مرهم روی آتشش.
زهرا رضاپور
امروز سومین روزی است که کنارم ندارمَ ت. امروز سومین روزی است که تو شهر به شهر با من فاصله داری و یک جایی که شب هایش سرد و روزهایش گرم است، داری زیر سقف آبی آسمان خدا بدون من نفس می کشی. تو خودت خوب می دانی که این زن چقدر به هوای داشتنَ ت دلگرم است. خوب می دانی که این زن اگر چه کم، اما همیشه دوستت خواهد داشت. باورش برایت سخت نباشد که اگر لحظه ای آغوشت را از دنیای این زن کم کنی، تنها ترین ِ تنها ترین ِ تنها خواهد شد. که این زن جانش را، وجودش را و حضورش را به گرمی دستان تو پیوند زده. زنی که با تو می خندد و بی تو اشک می ریزد. که لحظه به لحظه خواستنَ ت را از جان و از دل حس می کند و خدا را برای داشتنِ تو هزاران بار شکر می گوید. تو شده ای دنیای زنی که با داشتنَ ت، شب ها غرق در رویای لباس سفید توری و طاقچه ترمه پوش خانه کوچکشان به خواب می رود.
راستی شازده، شب ها با کدام رویای ِ عاشقانه هایمان به خواب می روی؟ خودت را خوب بپوشان شازده. شنیده ام آنجا که رفتی شب های سردی دارد.


زهرا رضاپور

یک وقت هایی که می بینم مادری از فرزندش، زنی از شوهرش، خواهری از برادرش، دختری از پدرش دور افتاده و حسرت دیدن همدیگر را دارند دلم خیلی به درد می آید. که مگر این دنیا چقدر ارزش دارد، چقدر قرار است زندگی کنیم که حالا این همه از هم دور افتاده ایم. من برای یک دوری پنجاه و شش روزه خودم را آماده میکنم. شازده می خواهد برود یک جای دور. حالا بین ما نه کدورتی است نه کینه ای است. نه بحث و جنجالی است. بین من و شازده هر چه هست دلتنگی است. اما این جور وقت ها که مادری را می بینم چشم به راه آمدن فرزندش مانده، خواهری را می بینم که دست زمانه، او را از برادرش جدا انداخته، دلم به درد می آید و عمه سادات را قسم می دهم به چهل روز دوری از برادرش. قسم ش می دهم به تمام لحظاتی که دلش پر کشید برادرش را ببیند اما برادرش نبود. به تمام لحظاتی که دلش خواست سر بگذارد به روی شانه ی برادر و یک دل سیر گریه کند اما سر برادرش روی نیزه ها پیش چشمش می درخشید. قسم ش می دهم به تمام لحظاتی که صدای قرآن خواندن حسین سلام الله علیه در گوشش می پیچید، که لحظه ای مادری را از پسرش جدا نکند. لحظه ای سایه مردی را از زندگی زنی کم نکند. لحظه ای دختری را از دیدن روی پدر محروم نکند. لحظه ای خواهری را از نعمت ِ برادر داشتن و ندیدن ش بی نصیب نگذارد...

.

* مصیبت زینب سلام الله علیها فراتر از آن است که بخواهم قیاسش کنم با تمام  ِ دوری های ِ زمینی. مگر کسی بوده و هست که آوازه ی جدایی زینب سلام الله علیها و برادرش را نشنیده باشد؟


به تاریخ دوشنبه دهم آبان سال هزار و سیصد و نود و پنج به پیشواز رفتن ت می روم ...
زهرا رضاپور

طی یک تصمیم ناخودآگاهی، یک برنامه بلند مدت برای خودم، در ذهنم چیده ام. یک برنامه ای که بشود ساعت های خیلی طولانی را در کنج ِ دنج ِ خانه ی دو نفره مان بگذرانم. هی دارم روز به روز در خیالات خودم این جور خیال پردازی میکنم که اگر خرید کردن و گشت و گذارهای روزانه و تلاش برای رسیدن به حرفه مورد علاقه ام را کنار بگذارم، حتما بیشترین تمرکز و دقت م را اختصاص می دهم به آشپزی، عکاسی، نقاشی، به جفت و جور کردن پارچه ها و لذت بردن از رنگ ها و لحظه ها. کار کردن، کار کردنی که صبح باید سر ساعت خاصی جایی حاضر باشی و تا ساعت رفتن ت نشده، نشود که از جایت تکان بخوری برای من لحظه های عذاب آوری است. در خیال خودم یک صبح بهاری را تصور میکنم که در نهایت آرامش پرده دلبرانه ی آشپزخانه کوچکمان را با پارچه ای که مامان زحمت کشیده و از جنس خودش برایش دوخته جمع میکنم و بعد از ناز و نوازش دلبرک های خانه مان، گل های قد و نیم قد شده مان، سراغ گرد و خاک های خانه می روم. یک صفحه بخوانم و بنویسم و با یک لیوان از آن دمنوش هایی که اخیرا طرز تهیه اش را از سایت آشپزی پیدا کرده ام روز خودم را به ظهر برسانم و همین طور سرخوشانه بگذرد تا برسد به لحظه آمدن شازده خانه ی امن ِ مان.
راستش را بخواهید از اعماق وجودم هیچ وقت نشده و نتوانستم به خودم بقبولانم که زن برای کار کردن ساخته شده. هیچ وقت نشد که بخواهم باور کنم و به دیگران القا کنم که یک زن باید کار کند و لازم است و نیاز دارد و هزاران بهانه دیگر. همیشه در پنهانی ترین لایه های ذهنم دلم خواسته زن را طوری تصور کنم که اگر بنا باشد فعالیتی هم داشته باشد، فعالیتی باشد که به روح و زنانگی او آسیب نرساند. به سرزندگی اش لطمه نزند. یک روز من هم زنی خواهم شد که در یک روز بهاری در نهایت آرامش پرده ی دلبرانه ی آشپزخانه کوچکمان را با پارچه ای که مامان...
زهرا رضاپور