۱ مطلب با موضوع «برای دخــترم حــنــا» ثبت شده است




حنای ِ قشنگم
جان ِ مادر

توی دوس داشتن های یواشکی، اضطراب ِ عجیبی هست که اشتیاق ِ دیدن معشوق را صد چندان می کند. مثلا وقتی دختر ِ حاج رضا معتمد محل، دلش را پیش شاگرد مغازه پدرش جا می گذارد، یک اضطراب شیرینی توی دل و جانشان جوانه می زند که هر ثانیه هر کدامشان دنبال یک جرقه اند تا کاملا اتفاقی چشمشان تو چشم هم بیفتد و زیر لب سلامی رد و بدل کنند. توی چادر گلدار قرمز ِ دخترک عاشق قصه ما دلهره ای موج می زند که می داند اگر پدرش از راز ِ دلش با خبر شود توی خانه و محله خون به پا می کند اما با هزار امید و آرزو موهای به رنگ خورشیدش را بافته و به بهانه بقچه ناهار ِ امروز ِ آقاجانش کل مسیر خانه تا دکّان پدرش را با سر می دود تا برسد به پسری که دم دمای ساعت دوازده ظهر چشم انتظار آمدن دختر است تا به بهانه گرفتن بقچه ناهار نگاهی هم به گل سر ِ قرمز موهای بافته اش بیندازد. دختری که وقتی پدرش پای سفره از مردانگی ها و چشم پاکی شاگردش می گوید گونه هایش سرخ می شود و یواشکی به پسر که یک سر و گردن از همه پسرهای محل سرتر است فکر می کند. ما عاشق پیشه های امروزی هیچ تصوری از اضطراب و دلهره دخترک مو طلایی و شاگرد مغازه حاج رضا نداریم. امروزی ها، امروز عاشق و فردا فارغند از عشق و متعلقاتش. ما همه ی اضطرابمان شاید در همین خلاصه شود که یک شب عروسی را به خیر و خوشی بگذرانیم و یک زندگی کاملا معمولی را شروع کنیم. تصور ما از عشق همین است که دنبال بهترین برند باشیم تا مبادا از آخرین عروس خاندان چیزی کم داشته باشیم. اینکه هر چیزی که گران تر باشد قطعا زندگی بهتری برایمان می سازد. ما در حق خودمان خیلی جفا کردیم. خودمان را از چشیدنِ طعم ِ دوست داشتن های یواشکی محروم کردیم. شاید این عاشقانه های ساده را دیگر توی افسانه ها بخوانی اما جان ِ مادر خودت را از شیرینی این عشق های یواشکی بی نصیب نکن. بگذار عشق ذره ذره توی وجودت رخنه کند و هیچ رنگ و نقشی نتواند دخترک ِ موطلایی مادر را از شاگرد مغازه پدرش جدا کند.
زهرا رضاپور