صدای رادیو زیاد است. تصنیف بهاری اش را زیر لب زمزمه میکنم. 

‎بیا ای نسیم آرزو 

‎برای دلم قصه بگو 

‎از خاک کویش ...

‎ظرف های ناهار را مرتب میکنم و به ساعت نگاه میکنم. فقط یک ساعت دیگر فرصت دارم داستان های پیشنهادی ام را برایش بفرستم. حواسم اینجا نیست. انگار غم دنیا شده دست های سنگین و سیاهی که راه نفس کشیدن م را بند آورده اند. هر چه میخواهم بهار را از عمق جان بو بکشم نفس های م بالا نمی آید. 

‎دلم خوابی عمیق میخواهد تا رها شوم از سنگینی و سیاهی دست ها. چشم هایم را در سکوت خانه می بندم. خیلی نمی گذرد که صدای خنده پسرک همسایه سکوت خانه را می شکند و چرت عصرگاهی ام را پاره می کند. 

‎برای خودم یک دمنوش دم میکنم و بوی سیب ترش مشامم را پر میکند. از کتابخانه کتاب برمیدارم و پنجره را باز میکنم. نسیم خنکی میخورد به صورتم و از عمق ِ جان بهار را بو میکشم و به جنگ دست های سنگین و سیاه می روم.


این دست های سیاه و سنگین

زهرا رضاپور

نظرات (۲)

۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۰۱ پلڪــــ شیشـہ اے
:) حال دلت بهاری :*
پاسخ:
ممنون :) همچنین شما 
ان شالله پیروز میدان باشید 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی