صدای رادیو زیاد است. تصنیف بهاری اش را زیر لب زمزمه میکنم. 

‎بیا ای نسیم آرزو 

‎برای دلم قصه بگو 

‎از خاک کویش ...

‎ظرف های ناهار را مرتب میکنم و به ساعت نگاه میکنم. فقط یک ساعت دیگر فرصت دارم داستان های پیشنهادی ام را برایش بفرستم. حواسم اینجا نیست. انگار غم دنیا شده دست های سنگین و سیاهی که راه نفس کشیدن م را بند آورده اند. هر چه میخواهم بهار را از عمق جان بو بکشم نفس های م بالا نمی آید. 

‎دلم خوابی عمیق میخواهد تا رها شوم از سنگینی و سیاهی دست ها. چشم هایم را در سکوت خانه می بندم. خیلی نمی گذرد که صدای خنده پسرک همسایه سکوت خانه را می شکند و چرت عصرگاهی ام را پاره می کند. 

‎برای خودم یک دمنوش دم میکنم و بوی سیب ترش مشامم را پر میکند. از کتابخانه کتاب برمیدارم و پنجره را باز میکنم. نسیم خنکی میخورد به صورتم و از عمق ِ جان بهار را بو میکشم و به جنگ دست های سنگین و سیاه می روم.


این دست های سیاه و سنگین

زهرا رضاپور

طاها مریضه و من با کلی کار موندم پیشش. مامانش رفته سرکار و دیر وقت برمیگرده. کلی باهاش کلنجار رفتم که شربت ش و بخوره. قبل از هر وعده دارویی میپرسه تلخه یا نه و من همزمان با سوالش یه کوچولو تست میکنم و واقعیت و بهش میگم. قطعا داروی تلخ وقتی با پذیرش حقیقت همراه باشه آزار دهنده تره. اینکه بدونی تلخه و به پیشواز خوردنش بری. 

اما من این تلخی رو میپسندم. دوس دارم با حقیقت رو به رو شه. نه اینکه بخواد با یه دروغ ساده پیش بره و با اولین قاشق تا عمق ِ وجودش از تلخی بسوزه. تلخ بودن یه طرف، اثری که اون یه قاشق شربت میتونه تو روحش باقی بذاره هم یه طرف. 

آدما هم گاهی همینن. هزار تا حقیقت تلخ و بدمزه رو با دروغ شیرین میکنن و انتظار دارن تو باورشون کنی. خودمون باشیم. گاهی تحمل تلخی ها وقتی باور کنی جزیی از خصلت وجودی افراده برامون ساده تر از باورِ شیرینی ِ که واقعیت نیست. 

زهرا رضاپور

خواب دیده بود. من و با یه دسته بادکنک که وصلم بهش و تا آسمونا رفتم. خوابش و تعریف کرد و گفت تعبیرش اینه که تو آزادی و رها. هیچ چیزی نیست تو این دنیا که پابندت کنه. اونقدر بالایی که چشم نمیبیندت. هیچ حرفی نمیتونه ذهن و دلت و برنجونه. به خواب و تعبیر خواب اعتقاد ندارم. گفتم من زمینی ِ زمینی ام. اما حالا که رسیدم اینجا و دارم به عقب و رد ِ پای اتفاقات و آدما نگاه میکنم، خودم و همونجایی میبینم که می گفت. شاید واقعا تعبیر خوابش همین بوده که یه روز انقدر بالا برم، تو آسمونا که هیچ چشمی نبینه منو. هیچ کینه ای از آدما نداشته باشم. دلم صاف ِ صاف ِ صاف باشه از رنجش آدما.

زهرا رضاپور

این روزها هیچ اتفاقی مصمم تر از مرگ، مثل سایه دنبالم نمی آید. نفس هایش را در چند قدمی خودم حس میکنم. به صدا حساس شده ام و زمین زیر پاهایم آرام و قرار ندارد. 

شب ها چشم هایم را محکم نمی بندم و از آوار میترسم. از مرگ بیشتر. و شاید حتی از مرگی با این مختصات که در یک چشم به هم زدن از دنیا برایم مشتی خاک و آهن بماند و بس. من می ترسم و می گردم و از لابه لای تاریکخانه ذهنم واژه امید را پیدا میکنم. 

امید را حس میکنم و پا به پای مرگ نفس می کشم و خدا را برای آرامش این روزهایم شکر میکنم. کتاب میخوانم. لبخند میزنم و برای خودم چای گل محمدی دم می کنم و از لحظه هایی می نویسم که شاید دیگر هیچ وقت نبینمشان.

زهرا رضاپور